تبليغاتX
کاش سکوت هم شنیدنی بود
کاش سکوت هم شنیدنی بود
ای دل به فغان و ناله برخیز

با دیده ی زار خون نشسته

در خلوت خامش شبانم

آوای صدای من شکسته

آواره گذشتم از دل شب

عمری به غم و سکوت بسیار

شب گرد غمین راه هجرم

مردم من ار این عبور غمبار

بار آ و مرا دوباره دریاب

ای عشق که رامشم ربودی

گو بر دل یار من :

آرامش قلب من،تو بودی !

                                                                                                   

 

                                                                                                            تقدیم به ماهی کوچولو

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مهر1388 توسط شریف |
یکی از شعرهایم، -مال زمانی که بچه مدرسه ای بودم- این شکلی شروع میشد:
"باز پاییز است باز این دل از غمی دیرینه لبریز است"
هفت روز از اول مهر کذایی میگذرد، همان اول مهری که همیشه شوقی با بغض می آمد، بیخ گلویم را میگرفت و تکلیفم را معلوم نمیکرد که خوشحال باشم یا غمگین!
اول مهر هنوز مثل همین ماه رمضان کلی خاطرات توی خودش دارد برایم، تا می آید و بویش را حس میکنم، یک عالمه روز پیش چشمم رژه میروند و می آیند. همه چیز از وقتی شروع میشود که یک روزی با بابا رفتم یک فروشگاه بزرگ و تویش بوی کیفهای مدرسه ای نو می آمد، قشنگترینش رو بابا برام خرید و چند روز بعد زندگیم شکل دیگری به خودش گرفت. بعد هم همیشه نمره های بیست بود که مامان برایم برچسب ماه و ستاره میخرید و خواهر کنار بیستهای قشنگم یک ستاره میچسباند و بعد از پنج تا بیست ماهی کنار ستاره ها، و دفتر دیکته ام آسمان قشنگ میشد، همان آسمانی که امین و اکرم بهش نگاه میکردند و میگفتند: به به، چه آسمان قشنگی! از همان اول فهمیده بودم که متن این درس "ه" های تنها و چسبان با بقیه فرق دارد، یک جوری شاعرانه بود که دلم میخواست هی ازبَر بلند بلند بخوانمش. شبکه گلستان الان داشت "مدرسه موشها" را نشان میداد! یاد چه چیزها که نکردم.
اینها همه اش قشنگ بود، و چکمه های روزهای بارانیم و اصلن همین ماه رمضانها؛ و جایی دورتر از همه اینها، مهرهای علی آباد رفتن و دانشجوی کامپیوتر شدنم و خیابان شلوغ و کثیف کتاب فروشی جلالی توی خیابون دانشگاه، خافظه ام هم دارد کمرنگ میشود، اسمش اگر اشتباه نکنم، خیابان دانشگاه بود.
تا اینجا هنوز همه اش قشنگ بود تا همان روزی که سر لج و لج بازی آن استاد... مجبور شدم اضافه بر سازمان باز هم بروم به خاک دامنگیر علی آباد ، آن روز هم قشنگ بود، اصلن شاید از همه اش قشنگتر بود، از همه اش! با همه خاطراتی که برای خودم ساختم...
ماه، ماهِ مهر است و مثل دو سال قبلتر، هفته اول مهر است و ماه رمضان و دوباره علی آباد .... این سه تا چیز که با هم باشند من را میترسانند، مهر و رمضان و علی آباد ؛ اینها یعنی سال ۸۶، اینها یعنی من میترسم، اینها یعنی یک روزی مثل همین روزها، یکجایی، من مُردم! اینها یعنی قرصهای کثافت ترا... و بیمارستان و ترس و تنهایی و کاغذهای وص... یعنی اینکه اصلن نمیتوانم بگویم چی؛ یعنی با ماژیک روی در اتاقم نوشتن که:
" sometimes I remember all the PAINs I have seen"
اینها یعنی روزی یک پاکت سیگار گیراندن، یعنی... هیچی اصلن، فراموش میکنم هرچند که همیشه یادم خواهد بود، اینها معنی ندارد، اینها فقط برای من یعنی چی دارد...
اگر وسط نوشتنم چیزی روی اعصابم نرفته بود، میخواستم یکی از آن همه مهر عمرم را فاکتور بگیرم.
مهر باید قشنگ باشد، مهر باید پُر از برگهای پاییزی ریخته روی زمین پارک آزادی باشد در بعدازظهرهای پیش دانشگاهی و دم گرفتن ما که:
"صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد آسمون بغضشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد رعد و برق نگاه شهرو با صداش غمزده میکرد زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله میکرد همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی جاده های بی کسی رو گُم میکردم آروم آروم تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون ...
من به یاد عطر بارونزده گلای پــــــونه میکشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی "خــــــونه" وقتی که صدای "خونه" منو تا آخر جاده میکشونه این سرابه توی جاده که چشامو میپوشونه..."
تمام.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط شریف |
حلول ماه مبارک رمضان را به کلیه شیعیان جهان وبه دوستداران اقا امام زمان تبر یک وتهنیت عرض مینمایم

ماه مبار ک رمضان ماه خود سازی  ماه استغفاردر برابرمعبود

رمضان امد وروان بگذشت

بود ماهی به یک زمان بگذشت

شب قدری به عارفان بنمود

این معانی از ان بیان بگذشت

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد1388 توسط شریف |

حضورش باز دل بی پنجره است

                                                او عزیمت  سوی  درها  کرد و  رفت

 

در  میان  دل  نوشتن  ها ی     من

                                                  واژه  های  اشک  پیدا  کرد  و  رفت

 

باغ  قلبم از  درختان  پر شده  است

                                                   او  رفاقت  با   تبرها    کرد   و   رفت

 

گرچه او همچون بهار سبز است وخوش

                                                     او  ندانست  رو به  سرما کرد و رفت

 

شکل   قلبی  روتن  پنجره  ها ست

                                                    پشت این پنجره ها (( ها)) کرد و رفت

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 مرداد1388 توسط شریف |

 

 

من سکوت خویش را گم کرده ام.

 

لاجرم در این هیاهو گم شدم.

 

من که خود افسانه میپرداختم,

 

عاقبت افسانه ی مردم شدم!

 

ای سکوت , ای مادر فریادها!

 

ساز جانم از تو پر اوازه بود.

 

تا در اغوش تو راهی داشتم,

 

چون شراب کهنه شعرم تازه بود.

 

در پناهت برگ و بار من شکفت,

 

تو مرا بردی به شهر یادها,

 

من ندیدم خوشتر از جادوی تو,

 

ای سکوت , ای مادر فریادها.

 

گم شدم در این هیاهو گم شدم.

 

تو کجایی تا بگیری داد من?

 

گر سکوت خویش را میداشتم,

 

زندگی پر بود از فریاد من!

                                                              

                                                  فریدون مشیری

  

  این مطلب بر گرفته شده از وبلاگ دوست عزیزم مهتاب هستش که آدرسشون در لینک ها موجوده.

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط شریف |

تنها، بی همزبان، خسته و یک سکوت بی پایان ...

در آغوش تنهایی، آرام اما از درون نا آرام ...

می خوانم همراه با سکوت ترانه دلتنگی را ...

می دانم که کسی صدای مرا نمی شنود، اما چاره ای نیست

باید سکوت این لحظه ها را با فریادی بی صدا شکست !

همدلی نیست که با دل همنشین شود، همدردی نیست که با قلبم همدرد شود

همنفسی نیست که به عشقش نفس بکشم !

سکوت، سکوتی در اعماق یک قلب بی طاقت ، مثل این دل شکسته که به

امید طلوعی دوباره، امشب را تا سحر بیدار نشسته !

دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز بی صداست، زمان همچنان می گذرد اما خیلی کند !

انگار عاشق این لحظه هاست با ما نامهربان است.

دوست دارد لحظهای تنهایی را !

خواستم همزبان دل تنهایم باشد.

انگار که این دل نیز در حسرت روزهای عاشقیست !

و تنها سکوت در فضای دلگیر خانه .

حس می کنم بیشتر از هر زمان بی کسی را !

قطرهای اشک در چشمانم حلقه زد، بغض گلویم شکست،

و این بار چند لحظه ای سکوت با صدای گریه هایم شکست ...

اشک هایم تمام شد دوباره آرام شدم.

اما باز هم سکوت آمد و آن لحظه های تلخ تکرا شد !

می دانم باز هم سکوت خواهد آمد و باز هم مرا در بر خواهد گرفت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 تیر1388 توسط شریف |

 

نمیدونم چرا؟ولی تا به حال اصلا سعی نکردم از خودم چیزی بنویسم . شاید به این خاطر که یکی از

دوستام همیشه می گه اسرارت رو توی دلت نگه دار . البته منم یه جورایی باهاش موافقم. بهرحال نمی خوام سر کسی رو درد بیارم. چون در کل آدم پر حرفی نیستم.اینم گفته باشم . این پست رو به خاطر خواسته ی چند تا از دوستام که دوست داشتن با من بیشتر آشنا بشن می زارم.خوب بریم سر اصل مطلب :

من یه پسرم مثله همه ی پسرهای دیگه.با یه سری تفاوت های شخصی .که در کل با بقیه هیچ فرقی نمی کنم . مثلا من یه اشراف زاده نیستم.یا یه فرشته که آسمون دهن باز کرده باشه ومن ازش بیرون امده باشم یا هر چیزی شبیه اون.خوب گه گاهی با خودم خلوت می کنم و بیشتر به خاطر فرار از تنهای یه چیزایی می نویسم. خوب اگه بخوام در مورد افکارم بگم.بر خلاف اون چیزی که تو نوشته هام می بینید من اصلا آدم ناامیدیی نیستم .در واقعه تنها چیزی که بهش فکر می کنم آزادیه. وبه نظرم آزادی یعنی تنها بودن یا به کسی فکر نکردن .هر چند خودمم این حرفم رو قبول ندارم.البته نمی خوام بگم دل بستن به کسی یا کسایی ( قابل توجه بعضی ها )اسارته ولی تا اون جا که من میدونم.من یکی اهل این برنامه ها نیستم آخه به نظرم عشق و عاشقی-شیفتگی دوست داشتن یا هر چیز با این مضمون مثل یه داستان می مونه . داستانی که لا اقل واسه من یکی پایان خوبی نداره.

بی خیال. همین جا بسه .

البته اینم می دونم خیلی ها با نظر من مخالفن. پس دستامو می برم بالا و بلند میگم من تسلیمم . تا یادم نرفته این رو هم بگم که اگه هنوز رمقی رو تو دستام حس میکنم که منجر به نوشتنم می شه. باید بگم به خاطر نظرای قشنگ شما دوستای عزیزمه

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط شریف |

   

 

 

از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مال یک دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 خرداد1388 توسط شریف |
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستايي برد تا او در يابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي کنند.آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده اي بسيار فقير سر کردنند و سپس به سوي شهر بازگشتند .در نيمه هاي راه پدر از فرزند پرسيد:خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟ پسر جواب داد: خيلي خوب بود پدر.پدر پرسيد: پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي کنند ؟پسر گفت :بله پدر ،ديدم... پدر دوباره پرسيد:بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ پسر چنين پاسخ داد:من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه هاي باغمان طول دارد و آنان برکه اي دارند که پاياني ندارد ،ما فانوس هاي باغمان را از خارج وارد کرده ايم ،اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند ؛ايوان ما تا حياط جلوي خانه مان ادامه دارد ،اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي کنيم ،اما آنها کشتزار هايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي شود؛ ما پيشخدمت هايي داريم که به ما خدمت مي کنند ،اما آنها خود به ديگران خدمت مي کنند؛ ما غذاي مصرفيمان را خريداري مي کنيم ،اما آنها غذايشان را خود توليد مي کنند ؛ما در اطراف ملک خود ديوار هايي داريم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند. آن پسر همچنان سخن مي گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.پسر سپس افزود :

"متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم."

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط شریف |

روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد.
هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ
خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.و خدا كمي نور به او داد.نام او كرم شب تاب شد.خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد

كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است !

سلام دوستان خوبم امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه منو از نظراتتون بهره مند کنید خوشحال می شم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط شریف |

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چگونه ؟می خواهم نوشته هایم سرشار از عشق باشد می خواهم نوشته هایم خوانندگان راتا قافله های بی کران شادی و تا پایین ترین نقطه غم همراهی کند اما نمی دانم چگونه؟

پس می نوسم ...

به چشمانم نگاه کن آیا برق تنهایی را در آن می بینی به لبانم نگاه کن آیا سخن عشق را از آن می شنوی به قلبم بنگر آیاعشقت را در آن می یابی به حرفهایم گوش کن آیا لحن امید وانتظار را در آن حس می کنی من از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی . ای مهربان برایم چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختبنگرم

گوش کن...

وزش ظلمت را می شنوی من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر1387 توسط شریف |
سلام


اي كاش درخت بودم 

                  زبانم زبان سكوت بود 
                                                تا سكوت تو را مي‌فهميدم

                                                                        مثل زبان گنجشكي تنها
                                                                                                   كه حرف پاييز را فهميده است

                                                        شهاب مقربين

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مهر1387 توسط شریف |

عشق موعود

هرشب در حالی که ستارگان در مقابل دیدگانم ماه را ستایش می کنند چشمانم را

به این امید می بندم که وقتی چشم هایم را در روزی نو باز می کنم . عشق درون

قلبم به حقیقت خود برسد ولی فردا دوباره این خورشید است که در آسمان تیغ می کشد

نه چیز دیگر.

نمی دانم وقتی امشب فرا می رسد با چه امیدی آن را به روز برسانم وقتی امید

در قلبم خاموش است .

به امید آمدنت مهدی جان

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 مهر1387 توسط شریف |

                                                   

 بر درخت اقاقيا تكيه مي‌دهي 

و برگها مي ريزند

 برگها كوچك و زرد پناهت مي‌دهند

 ابرها مي آيند و تو بارانها را خواهي ديد

 و پنجره هايي كه هر روز با  حجم تنهـايي آدم

 شكلي دوباره مي گيرند

 با شانه‌هاي خميده تكيه مي‌دهي و نگاه مي‌كني

 صداي تابي كه آرام، مي‌آيد و مي‌رود

 مي‌آيد و مي‌رود...........

نوشته شده در تاريخ جمعه 29 شهریور1387 توسط شریف |

 

                                                   آشفته خاطر.......

  یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهايي است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

و اما يه جمله از جبران خلیل جبران:

 

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

  

و اما جمله های بی نظیر الهی نامه:

 

الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

   

...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهریور1387 توسط شریف |

                                                  سلام نمیکنم

عصبانیم

دلم میخواد داد بزنم

نمی دونم چرا اما دلم میخواد داد بزنم

با صدای بلند انقدر بلند که گوش همه مردم دیا رو کر کنه

به کسی هم ربطی نداره .... مگه اونموقع که مثل بز اخفش هستم تو میای ببینی چمه که حالا به صدای دادم اعتراض میکنی؟؟؟

میدونم بازم نمیتونم .نمیتونم داد بزنم.نمیتونم ببینم.نمیتونم بشنوم.انگار مومیاییم کردن

انگار از زسر یه خلوار خاک دارم نفس میکشم . نفسم گرفته. هوا با ریه هام قهره ....................

 

تا حالا شده احساس کنی مثل یه مترسک فقط دوتا چوب و یه لباس پاره ای؟

پوچی و بی ارزش

احساس تنهایی خفت کنه؟

گنجیشکای لعنتی ...

چقدر دلم میخواد لهشون کنم اونا هم تا توی این مزرعه چیزی برای خوردن پیدا میکنن میان به مجیزه گویی و بعدش که خوردن و سیر شدن ... تو میمونی و تنهایی ................

لعنت به هر چی گنجیشکه ....................................................

ایگاش این مزرعه آتیش بگیره

ایکاش مترسکش بسوزه ..... شاید روحش ازاد بشه

نوشته شده در تاريخ جمعه 22 شهریور1387 توسط شریف |
قالب وبلاگ